دستکش ها عایق خوبی برای جلوگیری از سردی فرمان نیستند. پُکی بر سیگار می زند و طعنه به سرما. دوچرخه دارد ولی قدم برمی دارد. فریادِ بچه گربه ای که از مادرش دور شده، گوشش را می نوازد. از شنیدن صدای میو لذت می برد. خیابانِ نیمه تاریک همانند گورستان های متروکه سوت و کور است. باد هوهوکشان می وزد. صدای لرزش برگ درختان را می آید. هنوز سر شب است ولی زندگی در جریان نیست.
برچسب:
نویسنده: محمد امیری
به عکس قدیمی پدرش در حال کشاورزی نگاه می کند. برمی گردد و پشت میز، روی صندلی می نشیند. دسته چکی که بیرون آورده را پر می کند و داخل جیب پیراهن خودش می گذارد و می گوید...
برچسب:
نویسنده: محمد امیری
مقابل در ورودی می رسم. چه ساختمان بزرگی. خجالت می کشم وقتی می خواهم داخل شوم. نمی دانم چرا هر وقت وارد جای جدیدی می شوم، قلبم تندتر می زند. از بین نرده های فلزی چرخان می گذرم. نور خورشید در آنها منعکس می شود...
برچسب:
نویسنده: محمد امیری
برچسب:
نویسنده: محمد امیری
شال لاجوردی را روی گردنش انداخت و با چشمانی که اشک درونشان حلقه بسته بود، برای آخرین بار نگاهم کرد. ناگهان چشمانش را بست و رویش را گرفت و رفت. سارا رفت اما شادی را هم با خودش برد...
برچسب:
نویسنده: محمد امیری
برچسب:
نویسنده: محمد امیری
همه کنار دیوار آجرنما این پا و آن پا می کنیم و آفتابی که هر روز پشت ابرها قایم می شد، امروز صورت هایمان را داغ می کند. یکی از شیرهای آبخوری زنگ زده که چکه می کند، گوش و چشمم را مشغول می کند که ناگهان آقای خیری می گوید: جعفری؟ محکم می گویم: بستکبال...
برچسب:
نویسنده: محمد امیری